|
این شعر زیبا از شاعر گرانقدر (( قیصر امین پور )) را بنا به درخواست سابوی عزیزم نوشتم امیدوارم از خواندنش لذت ببرد 
   
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشتۀ سخن درآورم
نعره نیستند تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی ، دردهای من نگفتنی است
دردهای من گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که کفش هایشان درد می کند
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلوه کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سادۀ سرودنم
درد می کند
اغنای روح من ، شاخه های خستۀ غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام، بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ، دردهای دوستی کجا
این سماجت عجیب، پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا، دردهای بوی عشق ، دردهای خانگی
دردهای کهنۀ لجوج
اولین قلم ، حرف درد را در دلم نوشته است
دست سرنوشت، خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه این سرشت ناگزیر خویش را رها کنم
درد رنگ و بوی غنچۀ دل است پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم
دفتر مرا ، دست درد می زند ورق
شعر تازۀ مرا درد گفته است، درد هم شنفته است
پس در این میانه از چه حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم
من چگونه خویش را صدا کنم
« شعر از : قیصر امین پور » 
|