گل به گل ، سنگ به سنگ ، این دشت ! ... یادگاران تواند
رفته ای واینک ... هر سبزه و سنگ در تمام دل دشت .... سوگواران تواند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای و اینک، اما آیا باز می گردی ؟
چه تمنای محال ! گریه ام می گیرد
چه شبی بود و چه روز سردی
با شبان رازی بود ... روزها شوری داشت
ما پرستوها را ... از سر شاخه به بانک هی هی ... می پراندیم در آغوش فضا
ما قناری ها را... از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم .. دشت ، سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم ...
دوستی همچون سروی سرسبز... چهار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم ! هیبت باد زمستانی هست
سبزه می پژمرد از بی آبی.... سبزه یخ میزد از سردی دل
من چه می دانستم!.... دل هر کس دل نیست
قلب ها از آهن و سنگ ... قلب ها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورده درختی شدو نیرو بگرفت
برگ برگردون بود ... این گیاه سرسبز
این برآورده درخت اندوه .. حامل مهر تو بود
و چه رویایی بود !!! که تبه گشت و گذشت
وچه پیوند صمیمیت ها ... که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ! چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد ... که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را ... آه ! کبوترها را
چه امید عظیمی به بحث انجامید
رفته ای و اینک ، اما آیا ؟
باز می گردی ؟
چه تمنای محال !!! .. گریه ام می گیرد ...
|