
ناله های امشب شعرم
چون هوای مست پاییزان
اسیرم می کند در عالم گنگ و فراموشی
شبیه عاشقی مغموم
که در تاریکیِ شب
در پی تقدیرِ کورش
کوله بار آرزوهایش به دوشش
چشم ها را دوخته تا انتهای جاده ی فردا
درد دل های نهان و ناله های بی امان را
میگزد چون لب به دندانِ صبوری
با تکان ِ سر
نگاهی غم زده
تکرار و تکرار همین یک واژه
آه ...
باز می جوشد زمان
در تلخی آن باده ی نابی
که امشب خورده ام با یاد ِ نامت
راه ناپیدای بودن تا رسیدن
در میان شوره زاری پر شرنگ وپست
وقت تنگ است
شعر من امشب نه در افسانه ی عشقت
که در مستیِ پاکِ چشم هایت
در زوالِ هست
روی از شب های رنگارنگ دنیا بست
|