شب ها و روزهایم رو به پایان است درست مثل اشکهایم که دیگر خشک شده اند و فقط گاهی رد پای گذشته شان را روی غبارهای دلم پیدا می کنم شب ها و روزهای من رو به پایان است درست مثل تلاشهایم که مدتهاست از آن ها اثری نیست کاش می آمدی و این فاصله را کم می کردی می دانم ... این منم که از تو دور شده ام ... نه تو از من اما چه کنم؟ خسته ام ... اسیرم ... اسیر نفس ... اسیر خود ...اسیر این خودی که نشناختمش . این اسارت مرا به عالم رخوت و سستی فرو برده است، دست و پایم را بسته .... بالـم را شکـستـه.... پروازم را گرفته..... خسته ام ... صدایم را می شنوی؟؟؟؟ در قفس تنگ این دنیای تکراری؛ ملول و گرفتارم ... مرا می بینی؟ سرگشته و حیرانم .... پس کـِی دستم را می گیری؟ می ترسم ....می ترسم از اینکه شبها و روزهایم تمام شود و از تو دور دور مانده باشم. از تمام این سیاهیها و تاریکیها می ترسم ....اما چرا چراغم روشن نمی شود؟ پس چرا حرکتی نمی کنم؟....چرا دستم نمی گیری؟ چرا تنها ماندم؟....چرا..؟ نه....این را می دانم که « تو » ؛ تنها این « تو »یی که هرگز تنهایم نمی گذاری. تو مرا در این وادی ترسناک و تاریک به خودم وا نگذاشته ای. تو بنده ی سرگشته ی خود را رها نمی کنی. پس چراغ راهی برایم روشن کن ...نوری در این شب بیفروز دستم را بگیر ....دلم را ببین....این منم ! من .... همان بنده ی کوچک بی مقدار ضعیف مستمند روسیاهت! می شناسی ام؟ سالهای سال است که می شناسی ام . سالهای سال است که دستم را به دستت گرفته ای و با خود می بری ام... و من ... همان کودک بازیگوش و بی هوش؛ هر از گاهی دستم را از دستت رها می کنم و در پیِ بازیگوشی ام تو را گم می کنم .... سرگشته و متحیر می شوم و تو آن دورترها می نشینی به تماشای حیرانی ام اما می پایی ام .... مراقبی که گم گم نشوم که اسیر دزدان و راهزنان نشوم و بعد دوباره خودت را نشانم می دهی و دوباره دلم را آرام می کنی. وه که چه شیرین است این دوباره به تو رسیدن ! و دوباره تو را یافتن! و چه دلنشین است آنگاه که سر بر آستانت می گذارم و می گویم : الهی العفو ! ببخش مرا آن هنگام که تو را ندیدم و آن هنگام که از تو غافل شدم مهربان من ! اگر اینک نیز به تماشای این همیشه گم شده ی خود نشسته ای؛ بدان که منتظرم تا دوباره خود را نشانم بدهی و دستم را در دستان مهربانت بگیری . ای خالق من ! لحظه ای مرا به خودم وا مگذار که بی تو تنهای تنهایم و با تو ...... خدایا ! مگذار شبها و روزهایم اینگونه بی تو و دور از تو به پایان برسد . چراغی بیفروز.....
|