تبليغاتX
سـوتـــه دلان


سـوتـــه دلان

ღ از دوســت بــه یــادگــار دردی دارم ღ

تنهایم در این راه چراغی بیفروز

شب ها و روزهایم رو به پایان است درست مثل اشکهایم که دیگر خشک شده اند
و فقط گاهی رد پای گذشته شان را روی غبارهای دلم پیدا می کنم
شب ها و روزهای من رو به پایان است
درست مثل تلاشهایم که مدتهاست از آن ها اثری نیست
کاش می آمدی و این فاصله را کم می کردی
می دانم ... این منم که از تو دور شده ام ... نه تو از من
اما چه کنم؟
خسته ام ... اسیرم ... اسیر نفس ... اسیر خود ...
اسیر این خودی که نشناختمش .
این اسارت مرا به عالم رخوت و سستی فرو برده است،
دست و پایم را بسته .... بالـم را شکـستـه....
پروازم را گرفته.....
خسته ام ... صدایم را می شنوی؟؟؟؟
در قفس تنگ این دنیای تکراری؛ ملول و گرفتارم ... مرا می بینی؟
سرگشته و حیرانم .... پس کـِی دستم را می گیری؟
می ترسم ....
می ترسم از اینکه شبها و روزهایم تمام شود و از تو دور دور مانده باشم.
از تمام این سیاهیها و تاریکیها می ترسم ....
اما چرا چراغم روشن نمی شود؟
پس چرا حرکتی نمی کنم؟....
چرا دستم نمی گیری؟
چرا تنها ماندم؟....
چرا..؟
نه....
این را می دانم که « تو » ؛ تنها این « تو »یی که هرگز تنهایم نمی گذاری.
تو مرا در این وادی ترسناک و تاریک به خودم وا نگذاشته ای.
تو بنده ی سرگشته ی خود را رها نمی کنی.
پس چراغ راهی برایم روشن کن ...
نوری در این شب بیفروز
دستم را بگیر ....دلم را ببین....
این منم !
من .... همان بنده ی کوچک بی مقدار ضعیف مستمند روسیاهت!
می شناسی ام؟
سالهای سال است که می شناسی ام .
سالهای سال است که دستم را به دستت گرفته ای و با خود می بری ام...
و من ...
همان کودک بازیگوش و بی هوش؛ هر از گاهی دستم را از دستت رها می کنم
و در پیِ بازیگوشی ام تو را گم می کنم ....
سرگشته و متحیر می شوم
و تو آن دورترها می نشینی به تماشای حیرانی ام
اما می پایی ام .... مراقبی
که گم  گم نشوم
که اسیر دزدان و راهزنان نشوم و بعد دوباره 
خودت را نشانم می دهی
و دوباره دلم را
آرام می کنی.
وه که چه شیرین است این دوباره به تو رسیدن !
و دوباره تو را یافتن!
و چه دلنشین است آنگاه که سر بر آستانت می گذارم و می گویم :
الهی العفو !
ببخش مرا آن هنگام که تو را ندیدم و آن هنگام که از تو غافل شدم
مهربان من !
اگر اینک نیز به تماشای این همیشه گم شده ی خود نشسته ای؛ بدان که منتظرم
تا دوباره خود را نشانم بدهی و دستم را در دستان مهربانت بگیری .
ای خالق من ! لحظه ای مرا به خودم وا مگذار
که بی تو تنهای تنهایم
و با تو ......
خدایا !
مگذار شبها و روزهایم اینگونه بی تو و دور از تو به پایان برسد .
چراغی بیفروز.....

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خدا همیشه و همه جا با من است...

شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید.
او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی
ماسه های ساحل دریا قدم میزند
و در همان حال در آسمان بالای سرش خاطرات دوران
زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است....
او که محو تماشای زندگیش بود، ناگهان متوجه شد
که گاهی فقط جای پای یک نفرروی شنها دیده می شود ،
و آن هم وقتهایی است که او دوران پر درد و رنج
زندگیش را طی می کرده است...
بنابراین با ناراحتی به خدا که کنارش راه می رفت
گفت: پروردگارا...!
تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد
و تو را دوست داشته باشد
در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود
و او را محافظت خواهی کرد!
پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای
پای یک نفر است ؟
چرا مرا در لحظاتی که به تو احتیاج داشتم
تنها گذاشتی؟
خداوند لبخندی زد و گفت: بنده ی عزیزم من
دوستت دارم و هرگز تورا تنها نگذاشته ام!
زمانهایی که در رنج و سختی بودی من تو را
روی دستم بلند کرده بودم
تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی!!!

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: یکشنبه سوم شهریور 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to naghmehehasrat.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20

 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست