تبليغاتX
سـوتـــه دلان


سـوتـــه دلان

ღ از دوســت بــه یــادگــار دردی دارم ღ

فـــقـــط خـــــدا

عمق شب گمشده ای بودم
نه نوري نه ستاره اي مي تابيد
از همه کس خسته و گريزان بودم
اگر کسي غم نامه ام را مي خواند
اشکش همچون سيل جاري مي شد
تنها و خسته از خود هم گريزان بودم
از نامردان زخمها در سينه داشتم
از عشقهاي بيهوده زميني هم گريزان بودم
ولي در ان شب تاريک که گريان بودم
ناگهان نوري بر وجودم تابيد
در تنم جاني تازه دميده شد
به ان نور مطلق نگاهي کردم
چشمانم هيچ طاقت ديدنش را نداشت
انگار تنم ديگر خاکي و خسته نبود
حس کردم مي توانم پرواز کنم
اين سبکي و احساس همه اسماني بود
بله خداي مهربان من خاکي را بخشيده بود
من ديگر موجودي زميني و پوچ نبودم
حالا مي توانستم به خود افتخار کنم
من به خدا نزديک شده ام و با خدا مي مانم
من از عمق تاريکي شب به روزهاي نابي رسيده ام
فقط با خدا مي مانم
از زمين و زميني ها دل ميبرم
و هر لحظه براي پرواز ابدي اماده ام
من فريا د مي زنم
عشق ابدي فقط و فقط خداست

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید 
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید ...

(شعر از مهدی سهیلی )
 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یا فاطمه (س)

« فاطمة بضعة منّي من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذی الله»
فاطمه
(س) پارۀ تن من است،هرکس او را برنجاند مرا رنجانده و هرکس مرا برنجاند بتحقیق خدارا رنجانیده است.

    

             شد پاره تن رسول(ص)،شبانه به زير خاک 

                                                         عـلـت چـه بـود؟ که بـا قـلـب چـاک چـاک

             رفـت از جـهـان و دلـش پـر زغـصّـه بـود 
                                                         
گر روزگار بگريد دراين غم،بوَد چه باک

             قــبــرش کـجـا و مــرقــد او در کـجـا بـود 
                                                         آيا تـوان که آشـکار شود آن مـزار پـاک

 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یــا فــاطــمــه زهــــــــــرا (ع)

 

copyright©by:orchid.blogfa.com

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دریــغـــا

 

 دریغا دل ندانسته فنا شد

 

 به درد ناشناسی مبتلا شد

 

 دریغ این دل  به نیرنگ زمونه

 

 برای هیچ و پوچ از خود جدا شد

 

 محبت در دل من آشیان  داشت

 

  ببین اکنون دلم زخم از ریا شد

 

 دل از هر ناکس نااهل بریدم

 

 تمنای دلم بر کبریا شد

 

  مران من را ز درگاهت ای دوست

 

 که آندم زندگی بی تو فنا شد

 

 من از خود هم همی نالم خدایا

 

 دگر از غیر چه نالم ، بی وفا شد

 

 دلم لبریز از غمها ست هر دم

 

 بهارم همچو پاییز بی انتها شد

 

 در آندم که شکستند این دلم را

 

 نپرسیدند ز خود بر او چه ها شد؟

 

 خـــدایــا مرهم دل بر دلم نه

 

 که بی تو این دلم غم آشنا شد

 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: دوشنبه ششم خرداد 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to naghmehehasrat.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20

 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست