دریغا دل ندانسته فنا شد
به درد ناشناسی مبتلا شد
دریغ این دل به نیرنگ زمونه
برای هیچ و پوچ از خود جدا شد
محبت در دل من آشیان داشت
ببین اکنون دلم زخم از ریا شد
دل از هر ناکس نااهل بریدم
تمنای دلم بر کبریا شد
مران من را ز درگاهت ای دوست 
که آندم زندگی بی تو فنا شد 
من از خود هم همی نالم خدایا
دگر از غیر چه نالم ، بی وفا شد
دلم لبریز از غمها ست هر دم
بهارم همچو پاییز بی انتها شد
در آندم که شکستند این دلم را
نپرسیدند ز خود بر او چه ها شد؟
خـــدایــا مرهم دل بر دلم نه
که بی تو این دلم غم آشنا شد
|