تبليغاتX
سـوتـــه دلان


سـوتـــه دلان

ღ از دوســت بــه یــادگــار دردی دارم ღ

راز زندگی !!!

 

 در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاای خداي مهربان. راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند اين فکر را پسنديد∙
 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

برایت نوشتم

 

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای آرام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از آنچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم آرامت کنم...!
با گریه خودت را آرام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو آشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم آن چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا آرام خود آرام آرام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
او آرام ... آرام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت
را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهای بی روحم بگذار....
و به یاد روزهای اول آشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و آرام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی ...
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم...!!!

                                                   

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خـــــداونــــدا...

 

         خـــــــــــــــــــــداوندا
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری میکشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار است

 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خدایا به خانه ات برگرد...

خدایا چقدر از تو دور شده ام!!!

احساس میکنم مدتهاست که رهایم کرده ای

یا شاید مرا به دیگران سپردی.

پیشترها همیشه دستهای نوازشگرت  را روی دل زخمی ام 

احساس میکردم .

پیشترها وقتی دلتنگ بودم میـآمدی روی تختم

و درست کنار من مینشستی

و با حضورت آرامشی به من میدادی و میرفتی .

میدانم کسی نمیتواند بپذیرد

که من و تو درست کنار هم مینشستیم

و گاهی روبروی هم

و تو از عرش خدایی ات

به فرش اتاقم پا میگذاشتی .

کسی باور نمیکند که پیشترها حضورت و وجودت را لمس میکردم

پیشترها همه چیز فرق میکرد

پیشترها هر شب در بزم تنهایی ام حضور داشتی

پیشترها تو فقط خدا نبودی ، دوست بودی ؛

پیشترها سجاده را که میگشودم ....

میدانم .

مدتهاست که سجاده ام را باز نکرده ام .

دلم برای سجاده کوچکم

 که جهانی بزرگ و لایتناهی را

در تار و پود خود جای داده ؛ تنگ شده است

معبودم ؛ چگونه از تو دور شدم ؟

تو را گم کرده ام

تو را کم آورده ام

دلم را خالی میکنم

برگرد...

به خانه ات برگرد .

 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to naghmehehasrat.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20

 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست