تبليغاتX
سـوتـــه دلان


سـوتـــه دلان

ღ از دوســت بــه یــادگــار دردی دارم ღ

اشک خدا ...

 

نور چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند
شاید باور نکنی!!!
در تمام شعرهایم
احساست می کردم ... ودلم
این غم دان پر درد
این صندوقچه اسرارت
هوای تو را بارها می کرد
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم
و او مانند یک بچه از برای دیدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و
هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....
و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها
بارها او را تنبیه می کردم.....!!!
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم
این من!!!
نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید
اما...
امروز آن باران بوی دیگری داشت...
در حوالی گلدان خالی دلم
و صدای آن از بس که دلم خالی بود
می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود
آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد
اما اشکان خدا هم دیگر فایده ای ندارد



نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

وداع...


می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانۀ خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانۀ خویش


می برم، تا که در آن نقطۀ دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکۀ عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه


می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوۀ امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال


ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمۀ جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من


به خدا غنچۀ شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعلۀ آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست

می روم، خنده به لب، خونین دل

می روم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

شکسته بغض ....

 


خدايم اي خدايم اي خدايم
شكسته بغض گل در گريه هايم
خدايم اي خدايم اي خدايم  


خدايا!آتش عصيانم امشب
سرود روشن بارانم امشب
به درياي غزل، بي خويش و خاموش
پر از موج دل توفانم امشب

   ***
خدايا دفتر ناخوانده ام من
ز راه يك سفر جا مانده ام من
ز دشت لاله هاي پر پر عشق
زمستان تا بهاران خوانده ام من

    ***
به عشق عاشقان خسته سوگند
به قلب شيشه ي بشكسته سوگند
به اشك سوگواران جدايي
به بغض در گلو بنشسته سوگند

     ***
خدايا!طاقت تنهايي ام ده
دلي بي كينه و دريايي ام ده
دلي زخمي تر از داغ عزيزان
به رنگ لاله ي صحرايي ام ده

      ***
خدايا عمر گل٬ عمر حباب است
اسير باد يا نقشي بر آب است
در اين فرصت مرا با خويش مگذار
مرا درياب كاين دریا سراب است 

     ***
پلنگ از ارتفاع نور افتاد
بسان پيكر مجروح فرهاد
فرودي تلخ معراجش بياشفت
نماند جز او، تصوير يك ياد


 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: جمعه دهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خـــــداونــــدا ....


خداوندا  
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن  
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم  
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم  
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم  
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم  
آنجا که شک است ایمان بدهم  
آنجا که نومید است امید شوم  
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم  
آنجا که غم است شادی به پا کنم
 
خداوندا  
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم  
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن  
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن  
زیرا با دادن است که می گیریم  
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم  
با بخشیدن است که بخشوده می شویم  
وبا مردن است که زنده می شویم 


خدایا 
احساس می کنم زود عادت می کنم
و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می گذارم. 
 
خدایا... 
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم
آنرا صحیح می خواند
و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد،
در آتش بی مهری ات بسوزم. 
 
خدایا... 
می دانم تمام لحظه هایم با توست.
می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی.
می دانم که اگر بارها فراموشت کنم،
ناراحتت کنم و برنجانمت،باز می گویی برگرد.
می دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛
نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند
و دلم در این میانه مانده. 

خدایا... 
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است. 

خدایا... 
می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛
یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم.  

خداوندا.. 
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز،
من از سردی سرمای زمستان، 
من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم. 

خداوندا... 
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، 
من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.. 

خداوندا... 
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 
من از ماندن چون مرداب می ترسم. 

خداوندا... 
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس
به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم. 

خداوندا... 
من از ماندن می ترسم 

خداوندا... 
من از رفتن می ترسم  

خداوندا... 
من از خود نیز می ترسم 


خداوندا... 
پناهم ده 
خداوندا ! 
 
 
مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم 
 
 پس مرا دریاب  
 
و به سوی خویش بازگردان ، 
 
دستان مهربانت را بگشا  
 
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم

 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بــیــا بــا هــم بــمــانــیــم .....

 

بيا با هم بخوانيم

        شكوه لحظه‌ها را

                بيا با هم ببينيم

                        سكوت ياسها را

بيا باهم بخنديم

    وفاي بي‌وفا را

            بيا با هم بگرييم

                    شكست لاله‌ها را

بيا با هم بلرزيم

      شروع بادها را

            بيا با هم بسازيم

                      تمام سازها را

بيا با هم بغريم

    تمام دردها را

        بيا با هم هميشه

            به هم عاشق بمانیم

 بيا به حرمت عشق

      من و تو ، ما بمانيم

          چرا كه بي ‌تو من هم

                  نگاهي سرد دارم

                           دلي پر درد دارم

                     بيا باهم بمانيم

 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

شاید این جمعه بیاید.... شاید.... ( عید نیمه شعبان مبارک )

خبر آمد خبري در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد...شايد

پرده از چهره گشايد...شايد

دست افشان...پاي کوبان مي روم

بر در سلطان خوبان مي روم

مي روم بار دگر مستم کند

بي سر و بي پا و بي دستم کند

مي روم کز خويشتن بيرون شوم

در پي ليلا رخي مجنون شوم

هر که نشناسد امام خويش را

بر که بسپارد زمان خويش را

با همه لحظه خوش آواييم

در به در کوچه ي تنهاييم

اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه ي تو از همه پر شور تر

کاش که اين فاصله را کم کني

محنت اين قافله را کم کني

کاش که همسايه ي ما مي شدي

مايه ي آسايه ي ما مي شدي

هر که به ديدار تو نايل شود

يک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشي دست داد

سينه ي ما را عطشي دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سياوش گرفت


نام تو آرامه ي جان من است

نامه ي تو خط اوان من است

اي نگهت خاست گه آفتاب

در من ظلمت زده يک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

اي نفست يارومدد کار ما

کي و کجا وعده ي ديدار ما

دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد

به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم

تويي که نقطه ي عطفي به اوج آيينم


کدام گوشه ي مشعر


کدام گوشه ي منا


به شوق وصل تو در انتظار بنشينم


اي زليخا دست از دامان يوسف بازکش

تاصبا پيراهنش را سوي کنعان آورد


ببوسم خاک پاک جمکران را


تجلي خانه ي پيغمبران را

فدات شم آقا جان

 

مـــیـــلاد نــــور مــبــارک

عــــیــــد بـــر هــمـــگــان

مــبــارک

*التماس دعا*

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

فریاد می زنم برای دل دردمندم ......

 

خدایا کفر نمیگویم

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای اینسو و آنس
و

 در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت

 از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

 

نویسنده: افــســون ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to naghmehehasrat.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20

 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست